نویسنده: شوکت شریف جاغوری
در سوگ فرزانه بزرگمردِ تاریخ هزاره، مرحوم‌سلطانعلی کشتمند، صدراعظم اسبق افغانستان. و با یاد و خاطراتِ همیشه محسوس، فاخر و ماندگار شخصی ام از آن مرحومِ نهایت گرامی و بزرگوار.
شکی نیست که دولتمردان صادق و ترقی‌خواه زیادی در همه حکومت‌های کشور جعلی‌ای به نام افغانستان وجود داشته اند. ولی از میان همه فقط دو سه نفر از آنها را می‌شود به نسبت خدمات شایسته و ارزشمند شان، صمیمانه ارج گذاشت. یکی مرحوم داکتر محمد یوسف، دیگر مرحوم موسی شفیق. دیگر اش هم مرحوم سلطانعلی کشتمند!
عجیب نیست که این مرزوبوم انسان‌های مستعد، مبتکر، صادق و خدمت‌گزارِ زیادی دارد. اما خصلتِ تن‌فروشی و بوسه‌گذاری این حکومت‌های دست‌نشانده به آستان‌های مقدسِ ولی‌نعمای منطقوی و بین‌المللی شان، همیشه مجال ظهور و اقبالِ حضورِ همچو‌ اشخاص وطندوست، صادق، خدمتکار و ترقی‌خواه در سکوی قدرت را محدود ساخته و مانع کار و فعالیت مثمر ایشان در راستای آبادی و سربلندی کشور، گردیده اند.
مرحوم سلطانعلی کشتمند صدراعظم در دولت اسبق افغانستان، نماد کاملی از یک انسان فرهیخته، وارسته، خیرخواه، ترقی‌خواه، عادل و مبتکری بودند که باوجود ایجاد موانع و سنگ‌اندازی های قبیله‌گرایانِ یکه‌تاز و تمامیت خواه حزب دیموکراتیک افغانستان به منظور به حاشیه راندن ایشان از سکوی قدرت و تصمیم‌گیری، بازهم در سرتاسر حیات سیاسی خویش به بهترین وجه ممکن درخشیدند و اثر بسیار بارز و غیرقابل انکاری در عرصهٔ سیاسی و حکومت‌داری آنوقت کشور، از خود به یادگار گذاشتند.
ایشان در حالیکه آتش خانمانسوز جنگ داخلی در سرتاسر کشور شعله‌ور بود و ناامنی، قحطی، آلام و مصیبت های بی‌سابقه‌ای جریان داشتند و تقریباً تمام راه‌ها و شاهراه‌های مواصلاتی زمینی خارج از کنترول حکومت قرار داشتند و به شدت ناامن بودند؛ بازهم با درایت، مدیریت و انضباط عالی خویش، اقتصاد کشور را برای مدت ده سال، به وجه احسن و بدون کمترین نقص و کمبودی پیش بردند. طوریکه در سرتاسر نقاط تحت کنترول حکومت، مردمِ هرچند ناراضی از نوعیتِ دولت، با اشکم سیر و تن پت و با فخر و سربلندی زندگی می‌کردند.
مرحوم سلطانعلی کشتمند در زمان زعامت موفقیت‌آمیز شان قدم‌های ابتدایی ولی راهبردی برای تثبیت حقوق سیاسی هزاره ها برداشته اند. ایجاد شورای سرتاسری ملیت هزاره‌، ایجاد مفرزه ها، قطعات و جزوتام های امنیتی، تخصیص دادن بورسیه های تحصیلی و غیره را می‌شوند به عنوان مثال مطرح کرد. بعلاوه ایشان تفکر خودمختاری هزارستان را برای نخستین بار وارد ادبیات سیاسی کشور نمودند و در این راستا قدم های عملی نیز برداشته اند. البته هدف ایشان از این اقدامات بخشیدن امتیاز و دادن برتری به هزاره ها نه بلکه اقدامات لازمه برای تحقق عدالت اجتماعی در کشوری که در آن همیشه ستم ملی بیداد می‌کرده است، بود!
مرحوم‌ کشتمند صاحب یک شخصیت نمادینِ ملی‌گرای زمان خویش بودند و‌ مخلصانه به این مفهوم وفادار ماندند.
کما اینکه در واقع از عواملی مهمی که سبب تجرید ‌و صلبِ صلاحیت شدن مرحوم‌ کشتمند صاحب از حیات سیاسی و اداری کشور شد، خودِ همین جنبهٔ فراقومی بودن و ملی‌گرا بودن ایشان بود. زیرا نداشتن پشتوانهٔ قومی، آنهم در کشوری که حتی شعار های چپی انترناسیونالیست پرولتری اش رنگ و بو و خوی و خواص قومی داشتند و دارند، خود به ذات خود می‌تواند سبب تجرید و ضعف شخصیت های مخلص و وفادار به ناسیونالیزم ملی بگردد.
اما از جانب دیگر و با تاسف، مرحوم‌ کشتمند صاحب برغم ابتکار و تلاش فراوان برای جلب همکاری قاطبهٔ مردم افغانستان مخصوصاً هزاره ها با حاکمیت حزبی، پاسخ مثبت نگرفتند. چون متاسفانه اذهان عمومی آن زمان بنابر عملکرد های وحشیانه و ددمنشانهٔ بعضی از رهبران و اعضای برجستهٔ حزب دیموکرتیک افغانستان ؛ به شکل بسیار افراطی و غیر قابل انعطاف برضد حاکمیت حزبی در کشور، تبلور یافته بودند. حتی مردم عادی از گرفتن هر گونه تماس و داشتن هر گونه ارتباطی با مراجع دولتی، حذر کرده و آنرا کفر و حرام میشمردند.
باری قابل یادآوری است که در آن سالها تعداد نخبگان فکری هزاره خیلی معدود بودند! سطح سواد و فراست عمومی به نازلترین حد ممکن خود قرار داشت. جنگ، ترور، وحشت، مهاجرت و بی‌خانمانی سرتاسری در کشور عواملی بودند تا سبب شوند که تمام دغدغهٔ ذهنی و قلبی مردم را صرفاً مفاهیمی چون جهاد، کفر، حلال، حرام، نفرت و ضدیت در برابر حاکمیت حزبی احتوا بکنند و بس! ضدیت، انکار و ابراز هرگونه عکس العمل تخریبی، زشت و ناروا از جانب مردم در برابر هرگونه ابتکارِ عمل و اقدامِ خوبی که از جانب حکومت به منظور رفاه عمومی اتخاذ می‌شدند؛ مُدِ روز بودند و به گونه‌ای شاهکاری و‌‌ وطندوستی و آزادیخواهی تلقی می‌شدند. در عین حال تعداد زیادی از نخبگان فکری یا توسط حفیظ الله امین نیست و نابود شده بودند، یا به صفوف افراطی های دینی پیوسته بودند، و یاهم راه فرار و مهاجرت را به پیش گرفته بودند. بنااً برغم تماس ها و دعوت های مکرری که مرحوم کشتمند صاحب از مردم، اشخاص متنفذ قومی و سران احزاب هزاره برای جلب همکاری ایشان با حاکمیت حزبی نموده بودند، متاسفانه به ندرت مواردی دیده شدند تا هزاره ای دست دراز شدهٔ دوستی و همکاری مرحوم‌ کشتمند صاحب را فشرده باشد. با حرمان و دریغ این یک جفای سنتی و پسندیدهٔ هزاره است که در تاریخ بارها و بارها تکرار شده است.
از بخت خوب، من شخصاً خاطرات بسیار زیبا، تاثیرگذار و فراموش ناشدنی از دیدارهایم با مرحوم سلطانعلی کشتمند صدراعظم در دولت اسبقِ افغانستان دارم. در هر باری که ایشان را زیارت کرده ام، متوجه نگاه‌های سنگین، متنفذ، متفکر و پدرانهٔ ایشان گردیده ام که با عطوفت، مهربانی و بزرگی از من استقبال کرده اند.
بار نخست شاید سال ۱۳۵۹ بود که ایشان را در روز افتتاح متروی کابل از فاصلهٔ دور دیدم. قدبلند، آرام، سنگین، با تمکین و پرهیبت مینمودند. دلم را شادی عجیبی فرا گرفته بود. ناخودآگاه احساس توانایی، غرور و شکست ناپذیری برایم دست داده بود. تو گویی چهره ام آشکارا فریاد برمی‌آورد که برغم تمام جفاهای که با ما کرده اند و باوجود همه حقارت ها و پستی های که به ما نسبت داده اند؛ هنوز هم ما زنده ایم! هنوز هم ما بلند‌قامت ایم! هنوز هم ما توانا ایم! هنوز هم ما می‌توانیم! هنوز هم ما خوبیم! هنوز هم عزیزیم! و هنوز هم ما دلبریم!
سالها از آن روز گذشت، در آغازین روزهای بهار سال ۱۳۶۵ زمانیکه من تازه از دانشکدهٔ زراعت کابل فارغ شده و مستقیماً به خدمت عسکری مکلفیت خود سوق شده بودم، داکتر نجیب الله رییس جمهور وقت، با یک توطئهٔ تبارگرایانه؛ قدرت را از دستانِ بازِ رهبری که درس دیموکراسی پرولتری را برایش داده بود، بی‌شرمانه ستاند! اوضاع در کابل پایتخت کشور بسیار وخیم و سهمناک مینمود. مثلیکه یک اتفاق خیلی غیرعادی و ناگواری داشت رخ می‌داد. همه میدانستند که یکی از فرزانه ترین رهبران چپی معتقد، صادق و وفادار به اعتلا و رفاه ملی، مرحوم کارمل صاحب صلب صلاحیت شده اند! ولی تقریباً هیچ کسی نمیدانست که توسط که؟ و که به جای ایشان زمام قدرت را خواهد گرفت؟ نام سلطانعلی کشتمند عضو بیروی سیاسی حزب وطن، معاون نخست ریاست شورای انقلابی، معاون نخست کمیتهٔ مرکزی حزب وطن، دارندهٔ شناسنامهٔ شماره دوم حزب وطن و صدراعظم افغانستان؛ بدون یادآوری تعلق تباری شان، برسر زبان‌ها بود!
در این‌هنگام، ناگهان شاگردان مکتب اناثیهٔ زرغونه بالای پل باغ عمومی جمع شدند و شعارهای هزارهٔ موش‌خور را نمی‌خواهیم؛ سر دادند! و این نخستین باری بود که حزب وطن افغانستان به عنوان یک حزب انقلابی پیشتاز طبقهٔ کارگر که اساساً تعصبات تباری ‌طبقاتی را رد می‌کرد؛ در اثر توطئهٔ خاد (خدمات اطلاعات دولتی) به زعامت داکتر نجیب الله یکی از چهره های عمیقاً زشت و پلید خود را نمایان می‌کرد! بعد از آن اجتماعات مشابهِ کوتاهِ چندی از جانب خادیست‌ها در اطراف باغ زرنگار دیده شدند. و به تعقیب آن زمانیکه گویا دیوی نهفتهٔ تعصب نژادی در نهان خانه‌های دل‌های حزبی های بر سر اقتدار بیدار شدند؛ ناگهان داکتر نجیب الله که هنوز برای اکثریت قاطع اعضای حزب وطن و نیز مردم عادی شهر غیر قابل باور مینمود؛ زمام قدرت را به دست گرفت!
مدت یک سال و چند ماهی از حاکمیت داکتر نجیب الله گذشت و در سال ۱۳۶۷ که من هنوز در خدمت سربازی بودم، داکتر نجیب الله مرحوم کشتمند صاحب را برنتابید و زمینهٔ برکناری او را مهیا ساخت. مرحوم‌ کشتمند صاحب برای مدت چندی رهسپار شهر ماسکو شدند. وقتیکه ایشان از ماسکو برگشتند، انبوهی از عوام و خواصِ هزاره و غیر هزاره و حزبی و غیر حزبی با وجود داشتن ترس و هراس از مامورین خاد؛ بعد از گرفتن تماس با افراد نزدیک مرحوم‌ کشتمند صاحب و استفاده از واسطه‌ها، به دیدار ایشان نایل می‌آمدند! این دیدوبازدید اهمیت و عزت، قدر و قیمت، و جای و جایگاهِ ایشان را در قلوب مردم هویدا میساخت.
پدر مرحوم ام که از جملهٔ ارادتمندانِ مخلص مرحوم کشتمند صاحب بودند و مرحوم‌ کشتمند صاحب نیز به پدر مرحوم ‌ام به عنوان صاحب‌رسوخ‌ترین فردِ هزاره های غیرحزبی جاغوری و ولایت غزنی؛ ارادت و احترام شایسته‌ای داشتند؛ در آن زمان در ولایت غزنی ایفای وظیفه مینمودند. و چون خود شان به استقبال از برگشتِ با سعادت مرحوم کشتمند صاحب رسیده‌گی نمی‌توانستند، بنااً من را وظیفه دادند تا به زیارت ایشان بشتابم. بدینترتیب روزی ایشان را در منزل شان که درست بیادم نیست واقع در بلاک ۱۵ یا ۱۷ مکروریان، مقابل مطبعهٔ کابل بود، زیارت کردم. سلام و نیات نیک پدر مرحوم ام و تعدادی از خواصِ قومای شهر را برای ایشان واسطه شدم. فضای اتاق کوچک پذیرایی شان مملو از صفا و لبریز از مهر ‌و عاطفه بود. در بعضی از چشم‌ها آشکارا تری اشکِ اشتیاق و برقِ سعادتِ دیدار هردو یکجا باهم می‌درخشیدند. ایشان با مهربانی پدرانه مرا “جان کاکا” خوانده و روی کوچ در تنگاتنگِ کنار خود شان جا دادند. جذابیتِ جادویی حضور، عطرِ لذیذ وجود مبارک و گرمییِ سخنان نغز و نابِ ایشان را هنوز هم به خاطر دارم.
… صبح تاریخ دوم ماه ثور سال ۱۳۶۸ از طریق خاصی برایم گفته شد که امروز کشتمند صاحب در مراسم فاتحه خوانی پدر مرحوم شما که قرار است در مسجد جامع کارتهٔ سخی انجام بیابد؛ حضور بهم می‌رسانند! من با وجود داشتن اندوه فراوان از بابت مصیبت وفات پدر، بلافاصله به فکر امنیت و سلامت وجود مبارک ایشان شدم و به فرد قاصد مخالفت اکید خود را به خاطر اشتراک مرحوم‌ کشتمند صاحب در مراسم فاتحه خوانی پدر مرحوم ام اعلام کردم.
لحظاتی از مراسم فاتحه‌خوانی پدر مرحوم ام نگذشته بود که جمال مبارک مرحوم کشتمند صاحب در آستانه در ورودی سالون مسجد ظاهر شد. بعد با تمکین و سنگینی خاص رفتاری خود آرام و باوقار داخل سالون فاتحه‌خوانی شده، بالای دوشکی نشسته و تکیه به دیوار زدند. ای کاش هرگز آنروز مرحوم کشتمند صاحب به مراسم فاتحه خوانی پدر مرحوم‌ ام‌ ظاهر نمیشدند؛ زیرا کس چه می‌داند، شاید همان رویداد در ادامه میل ایشان برای اشتراک در مراسم فاتحه خوانی ها به منظور اظهار غمشریکی با مردم را ازدیاد بخشیده باشد، و‌ بنااً به این سنت نیکو و‌ ارزشمند دینی خود ادامه دادند تا بالاخره در یکی از فاتحه خوانی ها مورد تهاجم نامردانهٔ مسلمی، آن نامردِ حیوان صفت که بعد ها حتی با شهید مزاری نیز سر دشمنی را گرفته بود، قرار گرفت.
باری، مرحوم کشتمند صاحب بعد از اتحاف دعا به روح پدر مرحوم ام، در بازگشت با همان آرامش، وقار و متانت خاص خویش از جا برخواسته و مستقیماً طرف من که بر طبق سنت و تشریفات فاتحه‌خوانی؛ به عنوان فرد نخست عزادار در کنار لخک دروازهٔ سالون مسجد نشسته بودم، حرکت کردند. همینکه به نزدیک من رسیدند، توقف کردند و دست راست شان را به طرفم دراز کردند. من دست مبارک ایشان را با اشتیاق فشرده و بعد خالصانه بوسیدم و ایشان در حالیکه نصف صورت راست و بناگوشم را در دست چپ خویش داشتند، سرم را بوسیدند. همزمان با آن، آهنگ صدای بم و جذاب شان کلمات زیبا، دلنشین، صمیمی و‌ محبت‌آمیزی را جهت ابراز تسلیت و اعلام غمشریکی به گوشهایم مینواختند. بعد متین و آرام از دَرِ سالون فاتحه خوانی بیرون شدند.
فردای آنروز، فرد رابط دوباره با من تماس گرفت و پیام مرحوم کشتمند صاحب مبنی بر اینکه در صورت نیاز، من می‌توانم بدون تردید و معطلی به ایشان مراجعه کنم را برایم ابلاغ کرد.
ماهِ چندی از آن روز گذشت. در این مدت که هنوز تیره‌گی اندوه و غلظتِ غبارِ افسرده‌گییِ یتیم شدن ام رقیق نه شده بودند؛ خبر مصیبت‌بار اختطاف برادر ارشدم، مرحوم‌ انجنیر آصف شریف جاغوری، توسط حزب اسلامی حکومتیار به گوش مان رسید. خبر ناگواری که بیش از پیش ریشه های درخت سعادت فامیلی مان را خشکاند!
روزی به امید آنکه تا بشود از طریق حکومت زمینهٔ اقداماتی سنجیده شود تا برادرم را ردیابی کرده و در رهایی وی اقدامی بکنند؛ تصمیم گرفتم دست به دیدار مرحوم کشتمند صاحب بشتابم و از ایشان در این زمینه استدعای کمک بکنم. بعد از آنکه تقاضایم را برای دیدار با ایشان اعلام کردم؛ بدون‌معطلی قرار ملاقات صورت گرفت و من رهسپار دفتر آن مرحوم شدم. حافظهٔ بی‌حیایم درست یاری نمیدهد ولی به گمانم که در آنزمان دفتر کار ایشان در قصر گلخانه بود. باری همینقدر به خاطر دارم که ماموری مرا با خوش‌رویی و احترام استقبال کرد و‌ بدون تشریفات معمولِ امنیتی، من را باخود وارد دفتر بزرگ و مجلل مرحوم کشتمند صاحب نمود. گویا مرحوم کشتمند صاحب به ایشان ماموریت داده بودند تا با اعتمادِ کامل من را به داخل دفتر شان بدرقه نماید. در داخل دفتر از جانب مرحوم کشتمند صاحب با مهربانی و ملاطفت استقبال شدم. از وضعیت زندگی و اعضای فامیل پرسیدند. از مصیبت اختطاف برادرم به ایشان ذکر کرده، تقاضای پیگیری این مسئله را توسط دستگاه امنیتی کشور کردم. ایشان بعد از اندکی مکث، فرمودند؛ در این مورد باید دید که چه راه های عملی‌ای وجود دارند! انصافاً از شنیدن پاسخ نه چندان قاطع شان دلخور نه شدم. زیرا می‌دانستم که اگر قرار می‌شد تا کدام اقدامی در این زمینه صورت بگیرد؛ پس باید وزارت امنیت آن را عملی می‌ساخت. دستگاهی که کماکان در دستان تبهکارانهٔ شخص داکتر نجیب الله، رییس جمهور کشور قرار داشت. و البته این دور از گمان نبود که در هر مسئلهٔ امنیتی که اگر مرحوم کشتمند صاحب می‌خواست ورودی داشته باشد؛ به یقین آن مسئله توسط داکتر نجیب الله تعقیب شده و احیاناً در اجرای آن کارشکنی صورت می‌گرفت! کما، مرحوم کشتمند صاحب در مورد تقاضای بعدی ام که به خاطر داشتن یک سرپناه بود، صریح و آشکار برایم گفتند که؛ جان کاکا می‌توانی همین حالا یک درخواستی بنویسی و آن را به دفتر من بسپاری. من امر می‌دهم.
بعد از خداحافظی با ایشان که متاسفانه برای آخرین بار در زندگی ام اتفاق افتاد؛ در همان دفتر پذیرایی مقام صدارت، عریضه ای نوشتم و بعد آن را تسلیم کردم. برایم گفتند که درخواست شما بعد از اجراآت به وزارت اقوام و قبایل فرستاده می‌شود. از آنجا با شما تماس می‌گیرند و برای تان می‌گویند که چه وقت می‌توانید درخواستی تان را تسلیم شوید.
حدود یک هفته طول کشید تا عریضه ام را برایم سپردند. هنوز هم خط زیبا مزین با امضای ‌دایروی جذاب و منحصر بفرد شان را به خوبی به یاد دارم که در ذیل عریضه ام نوشته بودند:
یک باب آپارتمان پنج اتاقه از سهمیهٔ شورای وزیران برای عارض محترم توزیع شود!
آن امرِ وزین هرگز عملی نه شد. چون از یکطرف به زودی مرحوم‌ کشتمند صاحب دوباره توسط داکتر نجیب الله سلب صلاحیت شدند و از جانب دیگر من شامل دوره خدمت احتیاط سربازی ام بودم و فراغت کامل نداشتم. گرچه بعداً آن امر وزین را به وزارت تجارت (جایی که من مدیر تجارت افغانستان با کشور های سوسیالیستی بودم) انتقال دادم. ولی متاسفانه در پسا حاکمیت مرحوم کشتمند صاحب، سیر توزیع آپارتمان های مکروریان ها به شدت دستخوش تعاملات فساد پیشه و انحرافی شده بود.
باری، این دید و بازدید های شخصی ام در گذشتهٔ دور با مرحوم سلطانعلی کشتمند، صدراعظم در دولت اسبق افغانستان؛ بخشی از یاد و خاطراتِ همیشه محسوس، فخرآمیز و ماندگار زندگی پر از فراز و نشیب ام را تشکیل می‌دهند. این یادگار فاخر، نجیب و شکوهمند را در بسته‌ای از دعاهای خالصانه ام برای خشنودی و بخشایش روح بزرگ مرحوم کشتمند صاحب به جایگاه ابدی شان میبرم. باشد که خداوند متعال این فرزند انسان دردمند و صادق هزاره را مورد بخشایش خود قرار داده و در عقبایش بیشتر و بهتر از دنیایش، او را بستاید و بنوازد.