يادِ يك مرد ، به دهليزِ زمان
چو نسيمى آرام
مى وزد بر سر و روى آدم
مى خزد هوشِ زخم خورده ى يك نسلِ پريشان پندار
به خيالِ شبنم
مى تَنَد بر تنِ ديوارِ هنوز ايستاده
عشقه پيجان گلِ نو رسته به باغ
كِشتگر داس به دست
خوشه ها را مى چيد
تا كه خرمن خرمن گندم
به درِ هر كوچه
فراوانى را بكند ارزانى
بوى نان
نانِ گرم گندم
به خانه خانه
كوچه كوچه
بپيچيد هر دم
ديگدان ها بسرايند
غزل
غزلِ سير شدن
بسرايند
كه چشم و دل هر كس
سير ، سير ، سير شود.
بخواب
آرام بخواب
تو
زيستن را
و آرى
آدمانه زيستن را
به زمينِ ميهنت كِشتى
و كشتمند شدى!
روانت شاد، يادت انوشه!
سليم رگبار